X
تبلیغات
ایلیا
من ايليا هستم، 26 شهريور 1385، 17 سپتامبر 2006 به دنيا اومدم. ماماني و بابائيم قراره اينجا رو واسم پر از خاطرات كوچولوئيم كنن تا خيلي چيزا واسه‌ي هميشه يادم بمونه...
اردو
ایلیای گلم دیروز چهارشنبه 26 فروردین از طرف مدرسه رفتین جنگل الگندره که خیلی هم بهت خوش گذشته بود وقتی هم اومدی کلی خاطره داشتی و واسه منو بابایی تعریف می‌کردی.
بعد هم رفتی حموم و عروسکت رو برده بودی و حسابی شسته بودی اما نصف شامپو رو روی همین یه ریزه عروسک خالی کرده بودی. بهت میگم ایلیا آخه چرا اینقد زیاد؟! طلبکار میشی و میگی خوب مگه چیه می‌خواستم خوب بشورمش بعدشم دیگه در مورد شامپو چیزی نگید ما هم ترجیح دادیم سکوت کنیم آخه شازده زود ناراحت میشن...

                                                          النگدره

                   

                                   شامپو نابود شده که تازه هم خریده بودم

                    

                                      عروسک وروجک

                   

سال نو مبارک
سال نو مبارک
امیدوارم سال جدید سالی پر بار و سرشار از سلامتی رو در پیش داشته باشیم .
ایلیا گلم در ایام تعطیلات باید کلی مشق بنویسی یاد دروان دبستان خودمون افتادم که چقد مشق می نوشتیم .

17صفحه ریاضی و 17صفحه فارسی در کنارش املاء و قرآن هم باید کار کنی تازه علوم هم در کنارش اضافه شده اونم عملی یعنی باید در مورد دانه میوه ها بدونی که از کجا بوجود میاد و چگونه به میوه تبدیل میشه همه اینا رو باید با هم کار کنیم .

                 

                       

                        

مسولیت پذیری
پسرکم امروزمیخوام درمورد مسئولیت هات بنویسم کارهایی که تو این مدت انجام دادی و من اونقد سرم شلوغ بود که نمیتونستم همه ی اونا رویکی یکی بنویسم و حالا میخوام بگم که پسر کوچولوم داره یاد می گیره که مسئولیتاش رو چه جوری انجام بده.

 یه چند مدتیه که تو مدرسه مبصر شدی و هر روزم میای خونه خاطرات مبصربودنت رو برای ما توضیح میدی و همش میگی بچه ها خیلی شلوغی میکنن و منم بخاطر شلوغ کردنشون اسم تک تکشون رو مینویسم باید بدم به خانم معلممون اما دلم نمیاد اینکار رو بکنم آخه گناه دارن ما همه با هم دوستیم اگه شلوغ میکنن اشکال نداره الهی قربونت برم چه مبصر خوبی که به احساسات بچه ها توجه میکنه یادش بخیر ما هم همیشه این مشکل رو داشتیم که خدایا این مبصر اسم چه کسایی رو به خانم معلم داده.
دو ماه میشه که تو خونه جلسه میزاریم و احساس میکنیم که تو اونقد بزرگ شدی که در مورد رفتارو کارهایی که باید انجام بدی خودت تصمیم بگیری و این قدرت تصمیم گیری رو با جلسه گذاشتن داریم بهت یاد میدیم که امیدوارم عملکرد خوبی هم داشته باشه. و هدف منو بابایی از اینکار اینه که میخوام بهت یاد بدیم که ما یک خونواده هستیم و در مورد مشکلاتمون میتونیم سه نفری تصمیم بگیرم و چیزی بین ما مخفی نمیمونه و هر چی هست با کمک هم انجامش میدیم .
سه شنبه ها جلسه شروع میشه هر کدوم ما حرفی داره عنوان میکنه بعد هر جا مشکل باشه با هم فکری بررسی میکنیم واینجوری باعث میشه یاد بگیرم که بهم فرصت حرف زدن رو بدیم و احساس همدری با هم داشته باشیم از زمانی که جلسه میزاریم ما دیگه ههمش به تو نمیگیم ایلیا این کارت بد بود چون وقتی تو جلسه عنوان میشه خودت در مورد رفتارت حرف میزنی و بین حرفات به ما میگی که من اینجا کارم اشتباه بوده و سعی میکنم دیگه تکرار نشه از وقتی که با هم اینطوری مشورت میکنیم رفتارت خیلی بهترشده و هر چیزی که میخوای در موردش انجام بدی اول در موردش فکر میکنی بعد انجام میدی البته هنوز اونقد قوی نیستی که خوب تجزیه و تحلیل کنی اما همینقدر که در مورد کارات فکر میکنی و چیزایی که نباید انجام بدی دنبال دلیل منطقی میگردی برای ما خیلی با ارزشه وامیدوارم که موفق بشی.
            اینم یه کادرستی با وسایل دور ریختنی که با هم درست کردیم برای نمایشگاه مدرستون

                     

واما این هم هدیه علی آقا که تو خیلی دوسش داری علی آقا اینو فقط بخاطر تو درست کرده واقعاَ دستش درد نکنه
                    

دو روز میشه که مدرسه نمیری بخاطر سرمای زیاد که امکان نداشت اینجا اینقد سرد بشه 

                   

                  

  

تولد بابایی
دیشب تولد بابا مهران بود خیلی خوش گذشت. پسر گلم هم یه نقاشی خوشگل واسه باباییش کشید.

                                             عزیزم تولدت مبارک

        

       

      
اولین جلسه مدرسه در سال تحصیلی جدید

دیروز مدرسه اولین جلسه رو با خونواده­‌ها گذاشت. از دیروز صبح تا ظهر که می‌خواستی بری مدرسه هی می­گفتی مامان بیای جلسه فراموش نکنی، اگه نیای من ناراحت میشم اونجا منتظرتم منم گفتم باشه اینقد تاکید نکن میام دیگه، بهت قول دادم که بیام.

خلاصه ساعت 15:30 رفتم مدرسه وقتی رسیدم تازه جلسه شروع شده بود و خانوم معلمتون می‌خواست صحبت کنه. تا اون روز خانم معلمتون رو ندیده بودم آخه روز اول مدرسه که نرفتی و روز دوم هم با سرویس رفتی. نکته جالب اینه که راننده سرویس و خانوم معلمتون اسم فامیلیشون یکیه.

معلمتون یه خانم جوان، با تن صدایی بلند و مهربونه؛ ایشون گفتن امروز شما رو دعوت کردم اینجا بیایید تا با همدیگه به مشکلات بچه­‌ها رسیدگی کنیم. اول از همه اجازه گرفتن که در مورد مشکلات تک‌تک بچه­‌ها جدا با خونواده­‌ها صحبت کنن یا در جمع، همه موافقت کردیم در جمع بگید بهتره.

ایشون یکی یکی اسم بچه­‌ها رو می‌خوند و نقاط ضعفشون رو می‌گفت. یکی ضعیف بود، یه نفر هنگام درس دادن معلم نقاشی می­کشه و دیگری مشقش رو پاره می­کنه که معلم متوجه نشه و همینطور می­گفت که بعضیا مشکل تلفظ دارن و بعضیا کندنویس هستن، یکی هم مشکل شنوایی داشت و بقیه رو گفت اینا مشکلی ندارن که اسم تو هم جزوشون بود و من خیلی خوشحال شدم که تو مشکلی نداری، آخه تابستون تو خیلی برای خودت کار می‌کردی، توی دفترت، خاطرات و قصه می‌نوشتی، کتاب می‌خوندی، اینهمه زحمت تأثیرش رو اینجا نشون داد.

خانم کریمی به یه نکته­ دیگه هم اشاره کرد که مشق بچه­‌ها باید تمیز باشه و نصف صفحه‌ی دفتر رو رد نکنن برن صفحه‌ی بعدی بنویسن، باید از ادامه‌ش شروع کنن و من دوست ندارم بچه‌ها در کاراشون اسراف کنن باید از همین حالا درست مصرف کردن رو یاد بگیرن. در مورد تغذیه هم گفتن، بچه‌ باید از خونه غذایی که مامان درست می­کنه بیاره با یه دونه میوه، بیسکوییت و کلوچه براشون مناسب نیست که هر روز دارن می‌خورن. حرفاش خیلی خوب و منطقی بود و همه هم قبول کردن.
در ادامه صحبتهاشون اضافه کردند که با بچه‌ها بازی ریاضی انجام بدید، با وسایل دور ریختنی ابتکار به خرج بدید، همش پول خرج نکنید بزارید بچه زندگی رو درست یاد بگیره. با سر بطری نوشابه به ما یاد داد که می­تونید ریاضی رو به بچه آموزش بدین. تلفظها رو با ما کار کرد که ما هم به بچه­‌هامون مث سیستم معلم یاد بدیم و همش از رفتا­ر اونها صحبت می­کرد که اینا خیلی بچه­های باهوشین و ترفندهایی دارن که فکر ما هم بهش نمی­رسه پس باهم باید درست راهنماییشون کنیم تا در جامعه مفید باشن. در کل حرفاش خیلی خوب بود و قراره ما مامانا از شنبه با توجه به روش معلم عمل کنیم تا اینا یاد بگیرن و به قول خانم معلم که وقتی اینا بزرگ شدن و ازدواج کردن شوهرای خوبی واسه همسرشون باشن و عروسه نگه خدا لعنت کنه مادرشوهرمو.

در آخر صحبت­هاشون گفتن اگر کسی می­خواد از وضعیت فرزندش بهتر بدونه بیاد پیش من صحبت کنه، منم رفتم و وضعیت تو رو پرسیدم، تا اسم و فامیلت رو گفتم سریع گفت: ایلیا خیلی خوبه، هم در درس و هم رفتاری مشکلی نداره فقط یه کوچولو بی­ احتیاطی کرده بود و بهش تذکر دادم و خودش فهمید. البته می‌دونم منظور معلمتون چی بود، نوشتن حرف میم که تو از همون اول یادگیری جهت حرف میم  رو برعکس می‌نوشتی، ازت پرسیدم گفتی آره درسته. به هر حال خیلی خوشحال شدم که معلم از تو راضی بود و حس خیلی خوبی بود.

از در که اومدم بیرون دیدم پشت در منتظر بودی تا با هم بریم خونه، بعد دست منو می­گیری و میگی مامان یه کوچولو بریم پیش دوستام منم قبول کردم و یکی‌یکی دوستات رو بهم معرفی کردی، دوستای خوبی بودن حیف یادم رفت ازشون عکس بگیرم.

                     

دیروز با هم اولین نکته خانم معلم رو انجام دادیم، بازی ریاضی یه جدول اعداد کشیدم و با هم بازی کردیم خوب بود، تازه یه مرغ دارم هم بازی کردیم.

         

ایلیا: یه مرغ دارم روزی نود و یکی تخم میزاره. مامان: چرا نود و یکی؟ ایلیا: پس چند تا؟ مامان: دوتا. البته مرغای تو همشون زیاد تخم میزاشتن و همش بزرگترین اعداد رو انتخاب می­کردی تا من حواسم پرت شه.

اینم عکسی از چند پرنده در بازار پرنده فروشی که ایلیا خودش گرفته.

            


 

92/07/12

پ ن: امروز صبح ایلیا برای اولین بار رفت نانوایی سر کوچه نان خرید و با هیجان اومده خونه میگه مامان من نون خریدم

 
Lilypie Fifth Birthday tickers