X
تبلیغات
ایلیا
من ايليا هستم، 26 شهريور 1385، 17 سپتامبر 2006 به دنيا اومدم. ماماني و بابائيم قراره اينجا رو واسم پر از خاطرات كوچولوئيم كنن تا خيلي چيزا واسه‌ي هميشه يادم بمونه...
جشن الفبا

امروز روز جشن الفبا بود باید هر کسی کلاه جشن رو درست می کرد و میبرد ما هم با همدیگه یه کلاه درست کردیم و بردی مدرسه خیلی دوست داشتم بیام مدرسه ازت عکس بگیرم اما نشد البته نباید مامان و بابا ها اونجا باشن ولی آخر وقت می تونستن بیان منم اومدم اما دیر شده بود آخه کلاس خودمم دیر تموم شد ببخشید عزیزم ...

ازت پرسیدم خوب جشن چطوری بود خوش گذشت میگی هم خوب بود هم بد روهم رفته خیلی خوب نبود

                       

سال نو مبارک

عید بر همگی مبارک

و امیدوارم که امسال سال خوبی هم برای ما و هم دوستان باشه.

                                 

                 اینم تقویم امسال که عمه ملی لطف کردن درست کردن

      

                                            

             

            

 

 


مهمون ایلیا

امروز از مدرسه اومدی وارد حیاط که شدی داد می‌زنی بابایی بیا من با دوستم اومدم، و بعد دوستت رو بهمون معرفی می‌کنی و میگی: اسم دوستم سید مهدی هست، بابا و مامانش رفتن دندون‌پزشکی و این اومده پیش من بمونه آخه تو خونه تنهاست.
بابایی ازت می‌پرسه بابا و مامانش خبر دارن که پیش ما اومده؟ میگی: آره.
خلاصه بابایی سریع زنگ زد به خانم کریمی رانند‌ه‌ی سرویس و از ایشون پرسید که خونواده‌ی این پسر خبر دارن که اومده خونمون خانم کریمی گفتن قرار بوده بره خونشون اما من به خونوادش میگم که پیش شماست.
من بهت میگم ایلیا این دوستت که اومده باباش خبر نداشته دیگه کسی رو اینجوری خونه نیار با این کارت ممکنه اتفاق بدی بیفته. میگی باشه، حالا بگو من چه جوری ازش پذیرایی کنم.
از این کارت خیلی خوشم اومد که به فکر پذیرایی کردن از مهمونت هم هستی، جالبه پیشنهاد هم میدی و میگی :مامان برو تو یه ظرفی واسه هر دوتامون شیرینی بالشتی با شیر بریز تا براش ببرم منم واست درست کردم. سریع اومدی خودت برداشتی بردی و اجازه هم ندادی من بیارم حالا که خوردین تموم شده ماشاا... دوستت خیلی خودمونی بود بهت می‌گفت بازم برام بیار به دوستت میگی نه این فقط یک بار باید بخوریش دوستت میگه نه من بازم از اینا دوست دارم. اومدی و برام تعریف می‌کنی، منم بهت گفتم حالا که دوست داره بیا براش شیرینی خوشمزه ببر تا از اینم خوشش بیاد خلاصه تو این نیم ساعت حسابی بهش خوش گذشت فک کنم از فردا هر روز بیاد اینجا

اینم یه مسابقه کلمه نوشتن بود بین تو و عمه ملی که باید کلمه‌هایی بنویسی که آخرش تموم نشه یعنی به فعل ختم نشه جالب بود اما دیگه این تخته جایی نداشت و قرار شد که یه جایی تموم شه.

             

یادش بخیر
این کتاب قشنگ که ما رو یاد خاطرات کودکی میندازه رو مهری جون (عمه بابایی) هدیه داده به تو و هر شب دلت می‌خواد واست یکی از شعرا و داستاناشو بخونم.
مطالب کتاب شامل شعرا و داستان‌هایی هست که دوران دبستان می‌خوندیم، خیلی جالبه با خوندنش آدم رو به کودکی میبره.
 هر کی هم می‌اومد خونمون و این کتاب رو می‌خوند همشون می‌گفتن یادش بخیر چه روزایی بود و یاد خاطرات کودکی زنده می‌شد. دست مهری جون درد نکنه  بخاطر هدیه به این قشنگی.

با وجود اینکه من و بابایی از این کتاب کلی خاطره داریم، جالب‌تر از همه اینه که تو هم خیلی بهش علاقمند شدی و همش بهم میگی کتاب مهری جون رو واسم بخون و باید هر دو رو واست بخونم هم از شعرای کتاب هم داستاناش، از شعرای کتاب اول باید واست دو کاج و باران رو بخونم بعد بقیه شعرا و از داستان‌ها هم دوست داری بیشتر حسنک رو واست بخونم.

                         

                             

                   باران                                                               دو کاج

         

                   حسنک                                                    مورچه و جیرجیرک

               

                                      اینم جایزه‌ای که دوستش داشتی

                            

پ‌ن:اینم کارنامه ایلیا که امروز به دستم رسید.

آفرین پسر گلم همه رو خیلی خوب آورده.

                      

وضعیت درسی

      

ایلیای گلم خیلی خوب به درسات اهمیت میدی از مدرسه که میای حتما همون لحظه باید مشقات رو بنویسی و بعدشم باید یه دیکته بنویسی. حتما اگه یه روز بهت دیکته نگیم خونه رو میزاری روی سرت و میگی عمراً امکان نداره باید من با املاء برم مدرسه؛ خیلی خوبه که اینقد واست مهمه خدا کنه تا آخر اینطوری باشی.

دیروز بهم می‌گفتی مامان ما یه گروه هستیم که باسوادیم و یه گروه بی‌سواد من جزء باسوادا هستم و اسمم بالای لیست خانم معلممون هست بعضی بچه‌ها هنوز سواد ندارن و اسمشون پایین لیست هستش.

چند روز پیش رفتم مدرسه و با خانم معلمتون (خانم دماوندی) در مورد درست صحبت کردم و ایشون می‌گفتن: ایلیا از نظر اخلاق پسر خیلی خوبیه و از نظر اخلاقی نمره‌ی بیست می‌گیره اما از نظر درسی یه کوچولو کلمات رو تشخیص نمیده و تلفظ بیشتری باید داشته باشه و اینم هم دلیلش اینه که تازه دارن کلمات رو یاد می‌گیرن و واسه همین سخته و اگه باهاش بیشتر کار کنید صد در صد بچه موفقی میشه.

و به نظرم الان که بیشتر داریم باهات کار می‌کنیم میتونی سخترین کلمات رو هم بنویسی و فعلا داری خوب پیش میری و قراره تا ماه بعد برم مدرسه و بینم که چقد پیشرفت کردی.

یه چیز جالبتر تو کسی بودی که برای ورزش فوتبال علاقه‌ای نشون نمی‌دادی و از موقعی که مدرسه میری خیلی فوتبال دوست شدی صبج جمعه که میشه کله سحر ساعت 6 صبح از خواب بیدار میشی و با بابایی تو حیاط ورزش می‌کنی و بعدشم یه کمی فوتبال بازی می‌کنی و کلی هم هیجان زده میشی که من می‌تونم یه عالمه گل بزنم.

 

 
Lilypie Fifth Birthday tickers